ودوش پنجره ای از محاق نور گذشت
اسیر منتظری از سر عبور گذشت
نخست ناله شد آواز را به بند کشید
و بعد زخمه شد و از نوا و شور گذشت
فلک به ناله او بخت را تعارف کرد
نوشت دیر شده خنده زد زدور گذشت
سپس به آه و تبسم به ماه نو دل بست
سرود شعری و از خیر ماه و نور گذشت
پس از حماسه ،به هناسه ای اساطیری
زمرگ خویش به شیون و با غرور گذشت
نوشت با خط شمشیر روی برف آتش
گرفت از می خون نشئه لخت و عور گذشت
نشست بر لب جو عشق را به آب سپرد
شکست در دم مطرب و از چگور گذشت
هزار سال پس از مرگ مرد قصه ما
زلطف سایه یارش سر قبور گذشت
که پاشو عاشق بیچاره وصل آمده است
که نقل زخم زمستان پر فجور گذشت
ولی خودش نگه انداخت سوی خاک و نوشت
شب تموز گذشت و لب تنور گذشت
نوشته شده توسط در یکشنبه پنجم مهر 1388 ساعت 12:2 موضوع | لینک ثابت
مثل تقدیر رود بی ساراست قصه تیر بی نشانه من
بی غلاف است تیغ آغوشم چه کسی می شود بهانه من
عشق یک لاقبای برزنگی کوچه گردخیالی آواره
هیچ کس در تباهی ام گم نیست مرد ابلیس عاشقانه من
بخت برگشته نم برف است روی های دهان آمینم
عمر کوتاه غنچه لبخند در بر شاهد فسانه من
زود شد جملگی فسانه شدند این همه یا علی که ما گفتیم
جای دست کبود حسرت ماند بر تن دست کودکانه من
زود شد مثل خاطر باران جای جاری عشق رفتن ماند
قصه شیر و شکر غربت می شود آخرین ترانه من
نوشته شده توسط در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 ساعت 18:34 موضوع | لینک ثابت
ای خاطر سرد آرمیده در کوه یخ تمایلاتم
دلتنگ عبور توست پلک دریوزه سرد خاطراتم
مانند حبوط نسل قابیل وامانده این محاق تلخم
سیاره آخر است عشقت من مهره آخرم که ماتم
آواره کوچ ، زیر باران ، گم ، خسته ولی امید وار است
این من که میان من نهفته بر می خورد از تصوراتم
زخمیست پلنگ کش صدایت وقتی پر از تو می شود نی
و نام تو اسب تیر خورده است گاهی که کشد سر از دواتم
من قصه ای از سرایش تو در نای درنگ روزگارم
تو سوره ای از می و چگوری در کفر شریف الصلاتم
تو در دل من رسول عاشق سرگرم نوازش غریبان
من در هوس تو حجمی از هیچ برگرد مدار کائناتم
نوشته شده توسط در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 ساعت 14:27 موضوع | لینک ثابت
اقرار کن اقرار، تنها چاره ام این بود
تقدیر روز و شام قلب خاره ام این بود
اقرار کن ، زنجیر می گفت و گره می خورد
می خواست خرد و خسته و آواره ام این بود
می خواستم جایی روم شاید نباشی تو
گم گشته بودم آخرین سیاره ام این بود
شاید زمین و آسمان روزی یکی گردند
شاید نشان آفتاب پاره ام این بود
شاید قیامت چهره ای از عشوه هایت بود
پایان دنیا بود چشمت چاره ام این بود
تحمیل شد عشقت به من روز ازل ای ماه
تقدیر من این حلقه عصاره ام این بود
گفتی بمان ، در کفر زلف من گریزی نیست
آری تمام قصه ام مهپاره ام این بود
نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 ساعت 17:58 موضوع | لینک ثابت
من دیر نا بهنگامم ، آغاز بی سرانجامم
فریاد خفته در دوشم فردای دیرهنگامم
گمگشته هزاران حج راهی بسوی حیرت کج
فریاد از درون جان عکسی شکسته درجامم
دیگر عشیره ای دارم ، دیگر روش دگر پیمان
مبهم ترند از خوابم رسواترند از نامم
دیگر عشیره ای از حجب پیمان گسسته با خود هم
آنان که از ازل بی صبح چون بختکند بر بامم
من دیر آمدم آری دیگر برای من جا نیست
اینجا نه مامنی دارم نه اذن تا بیارامم
از خواب می پرد هرشب در جان من منی محزون
مثل شبه که می خندد از من به من دل خامم
از خنده های ناگاهم از بازی دلم آهم
از خویش خویش می کاهم کم می شوم زفرجامم
نوشته شده توسط در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 ساعت 10:16 موضوع | لینک ثابت
آتش گرفته خانه و ایل و تبار من
باران من باز آ به سوی جویبار من
آهم فغانم ناله یک ایل سرگردان
می گردد اینجا درد هم دور مدار من
کوهی بلندم یخ زده در آسیای هجر
برروی نابودی چکد هم آبشار من
سودای سرخ مرغ دردم در هوای وهم
بالا بلند آسمان باشد مزار من
تحریر مردی خسته ام در نای سوز نی
حتی هوا حتی صدا هم داغدار من
نوشته شده توسط در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 10:23 موضوع | لینک ثابت
برای چه بسرایم ؟ که عشق رفته زدست .
وماه تکیه زده برشب و فرو مرده ست
اگر پلنگ شمایان نمرده در دل من
چرا همین که به ماهی رسیده ام زنده است
همیشه مثل شما دست و پا توان کردن
اگر چه فقر و قناعت بسیم آزرده ست
شکوه حیرت عشق است در لبم خشکی
هجوم غیرت یار است تاولم بردست
فرشته گفت بیا که نماز دیر شود
حسادتی که به شیطان نموده ام ره بست
وگرنه نصف نمازم همیشه بیرنگی و
نصف دیگرش آینه نگاه تو است
بروز می دهم این عقده را بیا بدویم
و هرکه تا لب یارش رسید او برده ست
ویا بیا سر کویش شویم خاک و ببین
تو برده ای اگراو بر سرم زمین ننشست
نوشته شده توسط در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 ساعت 10:21 موضوع | لینک ثابت
آنقدر خسته ام از دست نگاهتان
که صدای شکستن قلنج دلم هر روز
به آسمان می رود
ولی شما چتر های سیاهتان را باز می کنید
که نکند باران بیاید و شما " آبی " شوید .
حالم از هرچه آدم چتر قورت داده است
از هرچه نصیحت است
آشپز خانه می شود
و کسی در آن خورشت
تهوع می پزد
می خواهم فریاد بزنم
تا ئنیا بدانند
در این ور دنیا
بیماری نالوتی گری شیوع کرده
کاش از پشتم نسلی بماند
بی پشت
بی گردن
بی نام
تا خنجر از پشت نخورد
سر برای این مردم نددهد
بدنام نشود
نوشته شده توسط در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 ساعت 20:16 موضوع | لینک ثابت
معراج رفته کودکم ، از روی دستانم یارب بمیرانم
پر پر شده باغ گلم افسرده بستانم یارب بمیرانم
جان کنده مثل ماهی کوچک به دستانم یارب بمیرانم
دیگر به گوشش نیمه شب قصه نمی خوانم یارب بمیرانم
از قدس دستم تا فلک تعبیر خونین شد آن یوسفم خوابش
معراج رفت آن ماهرو دیگر نمی بینم رخسار تابانش
بیخواب بود از تشنگی خوابیده شاید داد ، تیر عدو آبش
از چه گناهی کشته شد طفلم نمی دانم یارب بمیرانم
خشکیده شیر مادرت ، هم آب این صحرا هم مهربانیها
نامردی و نامردمی ، چون تشنگی کشته ، همبازیانت را
جز غم نشد همبازیت ، بازی کن ای زیبا با خون خود تنها
بر تیر هم خندیدی ای زیبای خندانم یارب بمیرانم
نوشته شده توسط در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 ساعت 12:34 موضوع | لینک ثابت
وداع کوی تو گفتن اگر چه آسان نیست دعا اگر بکنی این سفر پریشان نیست به هر کجا که برویم به هرکجا که بمیرم هماره خانه دل جز همین خراسان نیست بهار هشتم شیعه برای زوارت اگرچه یخ بزند باز هم زمستان نیست عزیز تر ز رضا پله ای به عرفان نی عمیقتر ز علی واژه ای به قرآن نیست همین که مشرق کشور مشهد است یعنی که : بجز امام رضا آفتاب تابان نیست
نوشته شده توسط در دوشنبه بیستم آبان 1387 ساعت 17:1 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

عاشق شعر كلاسيكم ، هر چه قديمي تر و هر چه خراساني تر بهتر
سبك عراقي را هم دوست دارم
شعر معاصر را با شرايطي مي پسندم
خاطره اعصابم پر از صداي اسب و شمشير ..و طبل و دهل ..و صداي تكاندن قباي خواجه به دست كنيزكي زيبا رو و ...
خاطره اعصابم پر از كرنش ديو در برابر كودكي سپيد محاسن ...
خاطره اعصابم پر از عشقي خونين است
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
ساعت وبلاگ
طراح قالب
لوگوي دوستان